نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
قلبش داشت میزد، صدایش را میشنیدم، چهل و پنج سال فقط همسرم نبود بلکه رفیقم لحظههایم بود، تمام امیدم این بود برگردد، اما وقتی دکترش گفت که همسرت از همان روز نخست دچار مرگ مغزی شده انگار همه آرزوهایم از بین رفت ولی در آن لحظه خداوند دلم را قرص کرد و گفتم راضیم به رضای خودت...