اهدای عضو

دیگر نیست، اما نفس می‌کشد

قلبش داشت می‌زد، صدایش را می‌شنیدم، چهل و پنج سال فقط همسرم نبود بلکه رفیقم لحظه‌هایم بود، تمام امیدم این بود برگردد، اما وقتی دکترش گفت که همسرت از همان روز نخست دچار مرگ مغزی شده انگار همه آرزوهایم از بین رفت ولی در آن لحظه خداوند دلم را قرص کرد و گفتم راضیم به رضای خودت...
قلبش می‌زد، ضربانش را می‌شنیدم، چهل و پنج سال… او فقط همسرم نبود بلکه رفیق لحظه‌هایم بود و تمام امیدم برای بازگشتش….وقتی پزشکش گفت که همسرم از همان روز نخست دچار مرگ مغزی شده انگار همه آرزوهایم از بین رفت. پزشک گفت: “ریشه مغزش مُرده، چه برسد به سلول‌های مغزش.” این خبر برایم سخت بود خیلی سخت، اما نمی‌دانستم چگونه با این حقیقت کنار بیایم، چگونه این موضوع را با فرزندانم در میان بگذارم؟!

یک تصمیم برای همیشه

رویارویی با حقیقتی تلخ و تسلیم در برابر اراده حق کلمه “زندگی نباتی” را قبلاً هم شنیده بودم، خاطراتی که در گوشه‌های اتاق تنیده شده‌اند، با هر تپش قلب زنده می‌شوند، دست‌هایی که روزی زندگی را در آغوش می‌کشیدند، حالا ردشان در میان سایه‌ها گم شده است…. نمی‌دانم در آن لحظه انگار خداوند می‌خواست دلم را قرص کند، در دلم چراغی روشن بود و نوری که نه از حضور بلکه از بخشش جان می‌گرفت…. با خودم گفتم: خدایا، راضیم به رضای خودت، فقط همین! بچه‌هایم تهران بودند، تلفنی ماجرا را برایشان تعریف کردم و از پشت تلفن حس و حالشان را با تمام وجود درک می‌کردم.

پایانی تلخ؛ آغازی دوباره

آقای اکبر حاج‌هاشمی شهروند ۷۰ ساله‌ ساروی در گفت‌وگو با خبرنگار فارس ماجرای اهدای عضو همسرش را اینگونه تعریف می‌کند؛ نوزدهم مهرماه سال گذشته بود که همسرم به دلیل کمبود اکسیژن دچار مرگ مغزی شد، به اورژانس اطلاع دادم؛ زمان برد تا برسد، برای انتقال همسرم به بیمارستان هم مسائلی پیش آمد که نگرانی‌ام را بیشتر کرد.

لحظات دشوار تصمیم‌گیری و بیداری یک امید

چند روزی همسرم در بخش آی سی یو بیمارستان بستری بود، در بیمارستان پزشک مغز و اعصاب نبود و پرونده همسرم را به پزشک معالجش در تهران فرستادم.

وقتی جدایی شروعی دوباره می‌شود

حرف‌هایی که پزشک زد، گویی آب سرد را روی سرم ریختند نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم توصیفش سخت است، پزشکش می‌گفت: «ضریب هوشی همسرتان زیر سه است و امیدی به بازگشت نیست و در ادامه از اهدای عضو حرف زد.» در آن لحظات نمی‌توانستم احساسات و حال و روزم را توصیف کنم وضعیتم طوری نبود که بتوانم حتی فکر کنم چه برسد تصمیم بگیرم.طیبه فقط همسرم نبود، رفیق ۴۵ ساله‌ زندگیم بود، هشت سال بود که پرستارش بودم و طی این مدت، بر اثر بیماری ام‌اس زمین‌گیر شده بود، ولی تحمل حتی یک لحظه دوری‌اش را نداشتم.

روی زمین بند نبودم!

خیلی برایم سخت بود، روی زمین بند نبودم ولی با خودم گفتم: لااقل با این اقدام، کار خیری کنیم و خوبی نصیب‌مان شود.رؤیایی آرامش‌بخش و اهدایی که چراغ زندگی شد بعد از موافقت و انجام کار و هماهنگی برای انتقال همسرم به تهران برای انجام اهدای عضو، دخترم مادرش را به خواب دید. در خواب دید مادرش در بیمارستان بستری بود اما در آی‌سی‌یو نبود بلکه در بخش بود ولی همسرم قادر به حرکت نبود، می‌گفت: «سرم به مادرم وصل بود و پرستار می‌گفت راه برود ولی آنقدر اطرافش بیمار زیاد بود که قادر به راه رفتن نبود، پرسید: مادر ینها چه کسانی هستند؟ در پاسخ گفت: همه از دوستانم هستند…»

نبضش ایستاد؛ اما جان‌ها را تپنده کرد

اول آبان سال ۱۴۰۳ آمبولانس به بیمارستان امام خمینی اعزام شد و دوم آبان، اهدای عضو انجام شد بعد از انجام اهدای عضو گفتند فردا صبح به بهشت زهرا بروید، آن زمان دیگر معامله‌ام تمام شده بود ولی از خداوند خواستم به من قدرت دهد. بچه که بودیم، همه می‌گفتند پیر شی، عاقبت بخیر شی منظورشان را درک نمی‌کردیم نمی‌دانستیم مفهوم‌شان این بود که گرفتار بستر بیماری نشوید که خود بیماری یک سختی و بیمار داری سختی دیگری دارد.

رفتنش پایان نبود؛ بلکه آغازی دوباره شد

دلتنگ هستم و هر روز دلتنگ‌تر هم می‌شوم اما از اینکه اعضای بدن همسرم را اهدا کردم خوشحالم هر جا هم می‌روم درباره اهدای عضو حرف می‌زنم تا مردم اطلاع داشته باشند؛ چون خیلی‌ها هستند در این زمینه اطلاعاتی ندارند. اهدای عضو، اهدای زندگی است زندگی که روی ناخوش و بیماری را به برخی نشان داده ولی با اهدای عضو، جانی دوباره می‌گیرند من هم از اینکه اعضای بدن همسرم در بدن فرد دیگری است، خوشحالم و همین چراغی است بر تمام زندگی‌ام.خوشا به حالش!خیلی جالب است حتی برخی اقوام از آن زمان تاکنون وقتی مرا می‌بینند و یادی از همسرم می‌کنند می‌گویند خوشا حالش و دوست دارند نصیب آنان هم شود.

دیگر نیست، اما نفس می‌کشد

قلبش داشت می‌زد، صدایش را می‌شنیدم، چهل و پنج سال فقط همسرم نبود بلکه رفیقم لحظه‌هایم بود، تمام امیدم این بود برگردد، اما وقتی دکترش گفت که همسرت از همان روز نخست دچار مرگ مغزی شده انگار همه آرزوهایم از بین رفت ولی در آن لحظه خداوند دلم را قرص کرد و گفتم راضیم به رضای خودت…
خبرگزاری فارس، مازندران | قلبش می‌زد، ضربانش را می‌شنیدم، چهل و پنج سال… او فقط همسرم نبود بلکه رفیق لحظه‌هایم بود و تمام امیدم برای بازگشتش….وقتی پزشکش گفت که همسرم از همان روز نخست دچار مرگ مغزی شده انگار همه آرزوهایم از بین رفت. پزشک گفت: “ریشه مغزش مُرده، چه برسد به سلول‌های مغزش.” این خبر برایم سخت بود خیلی سخت، اما نمی‌دانستم چگونه با این حقیقت کنار بیایم، چگونه این موضوع را با فرزندانم در میان بگذارم؟!

یک تصمیم برای همیشه

رویارویی با حقیقتی تلخ و تسلیم در برابر اراده حق کلمه “زندگی نباتی” را قبلاً هم شنیده بودم، خاطراتی که در گوشه‌های اتاق تنیده شده‌اند، با هر تپش قلب زنده می‌شوند، دست‌هایی که روزی زندگی را در آغوش می‌کشیدند، حالا ردشان در میان سایه‌ها گم شده است…. نمی‌دانم در آن لحظه انگار خداوند می‌خواست دلم را قرص کند، در دلم چراغی روشن بود و نوری که نه از حضور بلکه از بخشش جان می‌گرفت…. با خودم گفتم: خدایا، راضیم به رضای خودت، فقط همین! بچه‌هایم تهران بودند، تلفنی ماجرا را برایشان تعریف کردم و از پشت تلفن حس و حالشان را با تمام وجود درک می‌کردم.

پایانی تلخ؛ آغازی دوباره

آقای اکبر حاج‌هاشمی شهروند ۷۰ ساله‌ ساروی در گفت‌وگو با خبرنگار فارس ماجرای اهدای عضو همسرش را اینگونه تعریف می‌کند؛ نوزدهم مهرماه سال گذشته بود که همسرم به دلیل کمبود اکسیژن دچار مرگ مغزی شد، به اورژانس اطلاع دادم؛ زمان برد تا برسد، برای انتقال همسرم به بیمارستان هم مسائلی پیش آمد که نگرانی‌ام را بیشتر کرد.

لحظات دشوار تصمیم‌گیری و بیداری یک امید

چند روزی همسرم در بخش آی سی یو بیمارستان بستری بود، در بیمارستان پزشک مغز و اعصاب نبود و پرونده همسرم را به پزشک معالجش در تهران فرستادم.

وقتی جدایی شروعی دوباره می‌شود

حرف‌هایی که پزشک زد، گویی آب سرد را روی سرم ریختند نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم توصیفش سخت است، پزشکش می‌گفت: «ضریب هوشی همسرتان زیر سه است و امیدی به بازگشت نیست و در ادامه از اهدای عضو حرف زد.» در آن لحظات نمی‌توانستم احساسات و حال و روزم را توصیف کنم وضعیتم طوری نبود که بتوانم حتی فکر کنم چه برسد تصمیم بگیرم.طیبه فقط همسرم نبود، رفیق ۴۵ ساله‌ زندگیم بود، هشت سال بود که پرستارش بودم و طی این مدت، بر اثر بیماری ام‌اس زمین‌گیر شده بود، ولی تحمل حتی یک لحظه دوری‌اش را نداشتم.

روی زمین بند نبودم!

خیلی برایم سخت بود، روی زمین بند نبودم ولی با خودم گفتم: لااقل با این اقدام، کار خیری کنیم و خوبی نصیب‌مان شود.رؤیایی آرامش‌بخش و اهدایی که چراغ زندگی شد بعد از موافقت و انجام کار و هماهنگی برای انتقال همسرم به تهران برای انجام اهدای عضو، دخترم مادرش را به خواب دید. در خواب دید مادرش در بیمارستان بستری بود اما در آی‌سی‌یو نبود بلکه در بخش بود ولی همسرم قادر به حرکت نبود، می‌گفت: «سرم به مادرم وصل بود و پرستار می‌گفت راه برود ولی آنقدر اطرافش بیمار زیاد بود که قادر به راه رفتن نبود، پرسید: مادر ینها چه کسانی هستند؟ در پاسخ گفت: همه از دوستانم هستند…»

نبضش ایستاد؛ اما جان‌ها را تپنده کرد

اول آبان سال ۱۴۰۳ آمبولانس به بیمارستان امام خمینی اعزام شد و دوم آبان، اهدای عضو انجام شد بعد از انجام اهدای عضو گفتند فردا صبح به بهشت زهرا بروید، آن زمان دیگر معامله‌ام تمام شده بود ولی از خداوند خواستم به من قدرت دهد. بچه که بودیم، همه می‌گفتند پیر شی، عاقبت بخیر شی منظورشان را درک نمی‌کردیم نمی‌دانستیم مفهوم‌شان این بود که گرفتار بستر بیماری نشوید که خود بیماری یک سختی و بیمار داری سختی دیگری دارد.

رفتنش پایان نبود؛ بلکه آغازی دوباره شد

دلتنگ هستم و هر روز دلتنگ‌تر هم می‌شوم اما از اینکه اعضای بدن همسرم را اهدا کردم خوشحالم هر جا هم می‌روم درباره اهدای عضو حرف می‌زنم تا مردم اطلاع داشته باشند؛ چون خیلی‌ها هستند در این زمینه اطلاعاتی ندارند. اهدای عضو، اهدای زندگی است زندگی که روی ناخوش و بیماری را به برخی نشان داده ولی با اهدای عضو، جانی دوباره می‌گیرند من هم از اینکه اعضای بدن همسرم در بدن فرد دیگری است، خوشحالم و همین چراغی است بر تمام زندگی‌ام.خوشا به حالش!خیلی جالب است حتی برخی اقوام از آن زمان تاکنون وقتی مرا می‌بینند و یادی از همسرم می‌کنند می‌گویند خوشا حالش و دوست دارند نصیب آنان هم شود.

آرامش در قطعه اهداکنندگان

حاج‌هاشمی اظهار می‌کند، نه شبم روز می‌شود نه روزم شب، فقط دلم می‌خواهد روحش در آرامش باشد و این است حال و روزم…برای اینکه کمی سرپا بایستم باید زود به زود سر مزارش بروم، وقتی سر مزارش می‌روم دیگر شب و روز برایم فرقی ندارد آخر، قطعه اهداکنندگان حتی در شبش هم روشن است و اثری از شب نیست، گویی قطعه اهداکنندگان حال ما را بهتر می‌فهمد. یادم می‌آید سال ۱۳۷۴ که عازم سفر حج تمتع شده بودم، همان زمان برای اهدای عضو ثبت‌نام کرده بودم. بعدها همسرم وقتی کارتم را دیده بود، می‌گفت: کاش برای من هم ثبت‌نام می‌کردی!داستان زندگی آقای اکبر حاج‌هاشمی روایتی عمیق از دل‌تنگی، رنج و در نهایت، ایثار است، آن هم در مواجهه با تلخ‌ترین حقیقت زندگی، یعنی از دست دادن رفیق ۴۵ ساله و همسرش طیبه ولی او نه تنها تسلیم یأس نشد بلکه با تصمیمی دشوار اما انسانی، چراغی از امید را روشن کرد.اهدای عضو همسرش، که خود نیز پیش از این به آن تمایل نشان داده بود مرزهای اندوه شخصی را در هم شکست و به زندگی‌های دیگران جان بخشید.
این روایت فراتر از یک سوگنامه پیام‌آور قدرت روح انسان در مواجهه با مصیبت‌ها و ارزش بی‌بدیل اهدای زندگی است دلتنگی‌های بی‌شمار آقای حاج‌هاشمی او را از شادمانی این اقدام خیرخواهانه باز نمی‌دارد بلکه هر روز او را مصمم‌تر می‌کند تا پیام اهدای عضو را به گوش دیگران برساند. در نهایت آرامش روحی همسرش در قطعه اهداکنندگان که حتی در شب نیز روشن است نمادی از این حقیقت است که مرگ پایان نیست بلکه می‌تواند آغازی برای زندگی‌های دوباره باشد، این داستان، یادآوری است که حتی در تاریک‌ترین لحظات می‌توان با انتخاب ایثار، نوری تابناک در جهان گسترد.