نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
مجتبی فتحی زاده – سردی اسفند ۶۳ بر پوست جزیرهٔ مجنون مینشست. ساعت از دو سه بعد از ظهر گذشته بود که آماده شدیم تا بهسوی مواضع دشمن پیش برویم. بلمها، قایقهای کوچک سهنفره بیسکانی که گویی تنها برای عبور از مرز مرگ ساخته شده بودند، در انتظار ما پهلو گرفته بودند. پیش از حرکت، آقا مهدی باکری آمد. قامتش استوار، صدایش آرام اما پرصلابت بود. چند دقیقه بیشتر نبود که حرف زد؛ سفارشهایش مثل همیشه از جنس دلنگرانیهای یک برادر بزرگتر بود. اما میان تمام توصیهها، یک جمله در خاطرمان حک شد، گویی آتشی در تاریکی پیش رو: وقتی درگیر دشمن شدید، این آیه را زمزمه کنید: «وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ»… تا چشم دشمنتان کور بماند.
هنوز پس از چهل سال، این کلمات هر روز بر زبانم جاری است…
ساعت حوالی یازده شب بود که عملیات آغاز شد. موج بلمها در تاریکی به پیش میرفت، مثل روحهایی بیصدا در دل آبهای دجله… اما جنگ، همیشه ناگهان از راه میرسد. تا روز ۲۵ اسفند، همهچیز عوض شد. آنسوی رود، کنار جادهٔ بصره-عماره، در محاصره بودیم. دو لشکر همرزم، نجف اصفهان و کربلا، یک روز پیشتر عقبنشینی کرده بودند. تنها ماندیم؛ سی چهل نفر از ششصد تن… دشمن با حدود سیصد تانک حمله کرد.
زمین میلرزید، آسمان از آتش سوخته بود.
آقا مهدی آن روز نه فرمانده بود، نه اسوه؛ یک رزمندهٔ ساده میان ما. با آرپیجی به قلب تانکها میزد، با کلاشینکف پاسخ هر گلوله را میداد. ناگهان… گلولهٔ دوشکا از پیشانیاش گذشت و پیشانی آقا مهدی شکافت… خون گرمی روی خاک پاشید. زخمش عمیق بود، اما اگر به عقب میرسید، شاید زنده میماند. او را روی بلم گذاشتند تا از دجله عبور دهند، اما دشمن از هر سو در کمین بود. پیش از رسیدن به ساحل، آرپیجی بعثیها قایق را هدف گرفت. پیکر آقا مهدی در آبهای خروشان گم شد. رود او را با خود برد؛ بیوداع، بیپیکر…
هنوز وقتی آیهی ۹ سوری یس را میخوانم، تصویرش را میبینم: رزمندهای که تا آخرین نفس، به دعایش ایمان داشت. شاید چشم دشمن او را ندید، اما ما هرگز چهرهاش را از خاطر نخواهیم برد…
پ.ن: راوی این خاطره، ترجیح میدهد نامش ناگفته بماند؛ گویی وفاداری به وصیت آقا مهدی را تا همیشه در سکوت خاطرهها نگه میدارد….
حقیقت ماجرا ساده و در عین حال چندلایه است: حضور ناوهای غولپیکر آمریکایی در خلیج فارس، دیگر نه نمایش قدرت بلکه تکرار یک سنت فرسوده است. «آبراهام لینکلن» که در سال ۱۳۹۸ حضوری پرهیاهو و خفتبار در منطقه داشت و در نهایت ناچار به عقبنشینی شد، اکنون بازگشته است، اما در جهانی متفاوت؛ جهانی که موازنه قدرت در آن دیگر نه در غرب، که در شرق در حال شکلگیری است. این حضور، نه نشانه اقتدار آمریکا، بلکه نشانه اضطراب آن در برابر تغییر نظم ژئوپلیتیکی جهان است.
الگوی نظری حکمرانی رسانهای، بر پایهای از شفافیت، پاسخگویی، دسترسی آزاد به اطلاعات و تعامل پویا بین نهادهای حکومتی، رسانه و جامعه استوار است. در این چارچوب، رسانه نه تنها بازوی نظارتی مردم بر قدرت، بلکه بستری برای گفتوگوی ملی و اعتمادسازی تلقی میشود.
در میان حلقههای زنجیره حکمرانی، یکی از حساسترین و در عین حال مغفولترین حلقهها، روابط عمومی است؛ همان نهادی که باید صدای مردم را به دولت و صدای دولت را به مردم برساند، اما در بسیاری از دستگاههای اجرایی کشور به تبعیدگاه نیروهای بلاتکلیف تبدیل شده است. روابط عمومی در ساختار اداری ایران نه جایگاه مشخصی دارد و نه شأن متناسب با مأموریتش. نتیجه آنکه در بسیاری از وزارتخانهها و سازمانها، این بخش به اتاقی کوچک در زیرمجموعه دفتر ریاست تقلیل یافته؛ جایی که کارش بیشتر به انتشار چند خبر و عکس محدود میشود تا مدیریت افکار عمومی، سیاست رسانهای و دیپلماسی ارتباطی...
استاندار آذربایجانشرقی به مناسبت 16 آذر، فرا رسیدن روز دانشجو پیامی صادر کرد. در متن پیام آمده است؛