روایت زندگی و خاطرات حاج علی‌اصغر کاه‌فروشان

«روایت آزادگی؛ زندگی و خاطرات حاج علی‌اصغر کاه‌فروشان، آزاده، جانباز و رزمنده‌ای بی‌ادعا»

زیستن در کنار برادری چون حاج علی‌اصغر کاه‌فروشان نعمتی بود که همیشه خداوند را بابت آن شاکر بوده‌ام. او نه تنها برادر، بلکه الگویی از ایمان، غیرت، شجاعت و بی‌ادعایی بود؛ مردی که از نوجوانی راهی را برگزید که پایانش به ایثار، آزادگی و خدمت به مردم ختم شد.

به همت برادر ایشان و به قلم آژانس خبری نسام؛ زیستن در کنار برادری چون حاج علی‌اصغر کاه‌فروشان نعمتی بود که همیشه خداوند را بابت آن شاکر بوده‌ام. او نه تنها برادر، بلکه الگویی از ایمان، غیرت، شجاعت و بی‌ادعایی بود؛ مردی که از نوجوانی راهی را برگزید که پایانش به ایثار، آزادگی و خدمت به مردم ختم شد.

 

آغاز زندگی و سختی‌های نوجوانی

 

علی‌اصغر کاه‌فروشان در سال ۱۳۴۱ چشم به جهان گشود. از همان کودکی به دلیل مشکلات معیشتی خانواده، دوشادوش پدر و مادر برای گذران زندگی تلاش می‌کرد. در نوجوانی، در کارخانه کبریت‌سازی ممتاز تبریز مشغول به کار شد و از ۱۴-۱۵ سالگی نان‌آور خانه بود. بعدها همان کارخانه محل خدمت و مجاهدت‌های صنفی او شد؛ جایی که همواره مدافع حقوق کارگران بود. به همین دلیل حتی مدتی به‌ناحق از کار معلق شد، اما با حمایت کارگران، دوباره با عزت به کار بازگشت و سرانجام تا سال‌های پایانی عمر همان‌جا خدمت کرد و بازنشسته شد.

 

ورود به جبهه‌های نبرد

 

اوایل دهه شصت، علی‌اصغر درس را ناتمام گذاشت و راهی جبهه‌های کردستان شد؛ جایی که آتش فتنه و تجزیه‌طلبی شعله‌ور بود. کمی بعد در جبهه‌های جنوب حضور یافت و در عملیات‌های بزرگی چون آزادسازی بستان و رمضان شجاعانه جنگید. نخستین زخم‌ها همان روزها بر پیکرش نشست و او را در شمار جانبازان قرار داد.

 

تکاور ارتش و خط‌شکنی‌ها

 

پس از آن به ارتش جمهوری اسلامی ایران پیوست و در تیپ ۵۸ ذوالفقار دوره‌های سخت تکاوری را گذراند. او در صف نیروهای خط‌شکن، پیشاپیش دیگران در عملیات‌ها حضور داشت؛ مردی که خطر را به جان می‌خرید تا راه برای دیگران هموار شود.

 

اسارت و هشت سال پایداری

 

در سال ۱۳۶۱ و در منطقه فکه، پس از شهادت بسیاری از همرزمان و تمام‌شدن مهمات، به اسارت دشمن درآمد. هشت سال سخت را در اردوگاه‌های موصل ۱ و ۲ گذراند.

او در کنار بزرگانی چون مرحوم حاج آقا ابوترابی ایستادگی کرد و هرگز از شکنجه‌های وحشیانه دشمن چیزی به زبان نیاورد. هم‌رزمانش شهادت می‌دهند که قامت بلندش سبب می‌شد بیشترین ضربات کابل بر او فرود آید تا دیگر اسرا، به‌ویژه مجروحان، در امان بمانند.

 

خاطراتی از اسارت

 

شجاعت در برابر منافقین: روزی منافقین برای بازدید به اردوگاه آمدند. علی‌اصغر با دیدن “ابریشم‌چی” به زبان ترکی او را رسوا کرد و حتی دمپایی‌اش را به سوی او پرتاب نمود. همین اقدام سبب شد منافقین دیگر جرأت نزدیک شدن به اسرا را پیدا نکنند.

 

بیماری و ضربه سرباز عراقی: او در خاطره‌ای تعریف می‌کرد که در جریان همه‌گیری اسهال خونی در اردوگاه، به‌جای دارو، آب مقطر به او تزریق کردند. وقتی اعتراض نمود، سرباز بعثی سیلی محکمی به گوشش زد. ضعف بیماری و درد سیلی، او را تا مرز جان‌دادن برد، اما به یاری همرزمان و لطف خدا نجات یافت.

 

آموزش و یادگیری: در دوران اسارت به بسیاری از بی‌سوادان قرآن و سواد آموخت. استعداد شگرف او باعث شد در همان شرایط سخت، زبان‌های انگلیسی، فرانسه، آلمانی و عربی را بیاموزد. بعدها به عنوان مترجم صلیب سرخ در اردوگاه از حقوق اسرا دفاع کرد.

 

پس از آزادی

 

پس از بازگشت از اسارت، با صبوری و عزت زندگی کرد. هیچ‌گاه رنج‌های اسارت را دستمایه گلایه و مظلوم‌نمایی نساخت.

او پس از گرفتن دیپلم، تحصیل را ادامه داد و در سن پنجاه‌سالگی موفق به اخذ کارشناسی حقوق از دانشگاه تبریز شد. در کنار آن، در کمیسیون حل اختلاف اداره کار، نماینده شجاع و دلسوز کارگران بود.

 

زندگی شخصی و ایمان

 

ثمره زندگی‌اش دو فرزند به نام‌های مهدی و زهراست که هر دو پزشک متخصص و متعهد شدند. در زندگی اجتماعی نیز همواره به یاری نیازمندان شتافت؛ از کمک به ایتام گرفته تا تهیه جهیزیه برای دختران بی‌بضاعت. بسیاری از کارهای خیرش حتی برای نزدیک‌ترین اعضای خانواده هم پنهان مانده بود.

او عاشق امام حسین (ع) و هیأت‌های مذهبی بود، اهل صله‌رحم و همواره به زیارت قبور شهدا و جانبازان می‌رفت.

 

پایان زمینی، آغاز جاودانگی

 

اکنون حاج علی‌اصغر کاه‌فروشان به دیار باقی شتافته است، اما یاد و خاطره سال‌های ایثار و آزادگی‌اش در ذهن‌ها زنده خواهد ماند. او نمونه‌ای روشن از نسلی بود که برای ایمان و میهن خویش، همه‌چیز را فدای خدا کرد؛ مردی که در برابر دشمن خم نشد و پس از سال‌ها مقاومت، با روحی آرام و سربلند، به آرامگاه ابدی خود پیوست.

 

پایان / فتحی زاده